حرفهايي كه در دلم ماند

((... سرمایه های یک دل ، حرفهایی است که برای نگفتن دارد... ))

Friday, December 22, 2006

دمي با حافظ

بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
فلك را سقف بشكافيم وطرحي نو در اندازيم
اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
من و ساقي به هم تازيم و بنيادش بر اندازيم
يلدا مبارك

نوستالژی

امروز حالم خيلي خوبه ! يعني از هميشه بهترم
دلم مي خواد اين بار كه براي تعطيلات بين ترم ميام شهرم ، يك بار ديگه ببينمش
دليلش و نميدونم (هر دليلي غير از اذيت كردن و كنه شدن ) ! فقط ميدونم كاري باهاش ندارم فقط قده يه دنيا باهاش حرف دارم
! هيچي ازش نمي خوام چون قلبش ديگه مالك داره
پ.ن

ني محزون

:شهريار
امشب اي ماه به درد دل من تسكيني

آخر اي ماه تو همدرد من مسكيني

كاهش جان تو من دارم و من مي دانم

كه تو از دوري خورشيد چه ها مي بيني

تو هم اي باديه پيماي محبت چون من

سر راحت ننهادي به سر باليني

همه در چشمه مهتاب غم از دل شوئيد

امشب اي مه تو هم ازطالع من غمگيني

من مگر طالع خود در تو توانم ديدن

كه توام آينه بخت غبار آگيني

هرشب از حسرت ماهي من و يك دامن اشك

تو هم اي دامن مهتاب پر از پرويني

باغبان خار ندامت به جگر ميشكند

برو اي گل كه سزاوار همان گلچيني

تو چنين خانه كن و دل شكن اي باد خزان

گر خود انصاف دهي مستحق نفريني

ني محزون مگر از تربت فرهاد دميد

كه كند شكوه زهجران لب شيريني

كي بر اين كلبه طوفان زده سر خواهي داد

اي پرستو كه پيام آور فرورديني

شهريارا اگر آيين محبت باشد

چه حياتي و چه دنيايي بهشت آييني

Wednesday, December 13, 2006

سگ ولگرد

...
ولي چيزي كه بيشتر از همه پات را شكنجه مي‌داد، احتياج او به نوازش بود. او مثل بچه‌اي بود كه همه‌اش تو سري خورده و فحش شنيده، اما احساسات رقيقش هنوز خاموش نشده. مخصوصا با اين زندگي جديد و پر از درد و زجر بيش از پيش احتياج به نوازش داشت. چشمهاي او اين نوازش را گدائي مي‌كرد و حاضر بود جان خودش را بدهد، در صورتي كه يك نفر به او اظهار محبت بكند و با دست روي سرش بكشد. او احتياج داشت كه مهرباني خودش را به كسي ابراز كند، برايش فداكاري بنمايد. حس پرستش و وفاداري خود را به كسي نشان بدهد اما به نظر مي آمد هيچكس احتياجي به ابراز احساسات او نداشت ؛ هيچكس از او حمايت نمي‌كرد و توي هر چشمي نگاه مي‌كرد بجز كينه و شرارت چيز ديگري نمي‌خواند
...
يكمرتبه اتومبيل ميان گرد و غبار براه افتاد، پات هم بيدرنگ، دنبال اتومبيل شروع به دويدن كرد . نه ، او ايندفعه ديگر نمي خواست اين مرد را از دست بدهد. له له مي زد و با وجود دردي كه در بدنش حس مي كرد با تمام قوا دنبال ماشين به سرعت مي‌دويد. اتومبيل از آبادي دور شد و از ميان صحرا مي‌گذشت، پات دو سه بار به اتومبيل رسيد، ولي باز عقب افتاد. تمام قواي خودش را جمع كرده بود و جست و خيزهايي از روي نا‌‌اميدي مي‌برداشت. اما اتومبيل از او تندتر مي‌رفت. – او اشتباه كرده بود علاوه بر اينكه با دو به اتومبيل نمي‌رسيد، ناتوان و شكسته شده بود. تنش ضعف مي‌رفت و يكمرتبه حس كرد كه اعضايش از اراده او خارج شده و قادر به كمترين حركت نيست. تمام كوشش او بيهوده بود. اصلا نمي‌دانست چرا دويده ، نمي‌دانست به كجا مي‌رود ، نه راه پس داشت و نه راه پيش
...
نزديك غروب سه كلاغ گرسنه بالاي سر پات پرواز مي‌كردند ، چون بوي پات را از دور شنيـــــــــــــده بودند
....
صادق هدايت

پ.ن. پات نام يك سگ ولگرد است

Wednesday, December 06, 2006

...نه

...وقتي نه دليلي براي گفتن هست و نه گوشي براي شنيدن
...وقتي سكوتم را التماس ميكني و وادارم ميسازي به خاموش ماندن
...وقتي چشمانت را ميبندي وبا تمام قوا مرا به اعماق تاريكي هل ميدهي
.ديگر چيزي باقي نمي ماند
.نه از من نه از سكوت نه از تاريكي نه از خاموشي
!خيالت راحت
 


FREE Hit Counters!