حرفهايي كه در دلم ماند

((... سرمایه های یک دل ، حرفهایی است که برای نگفتن دارد... ))

Tuesday, November 29, 2005

تكرار

! این ، ممکن نیست
شکستنی نیست وقارم همانند قلبم
! پستی وآن گاه زندگی ، روزگار خوشی نیست
نمی گویم من کوه سرفرازم ، خم مي شوم
نمی گویم درمانت در دستان من است
نه محبت پول خردی است در دستان من
و نه تو گدایی، دست گشوده فرا روی من
من تكراربودنت هستم ، می خواهی بروي
این راه ، این هم تو
بدرقه ات خواهد کرد یک جفت چشم

Monday, November 28, 2005

غرور

من ديگر به تنهايي خود فكر نمي كنم به غروري كه فاصله را رقم زد مي انديشم

گوشه اي از دنياي بزرگ زن ها

وقتی دختری ساکت است، ميليونها چيز در همان لحظه از ذهنش ميگذرد
وقتی دختری بحث نميکند،عميقا فکر ميکند
وقتی دختری با چشمانی پر از سوال به شما نگاه ميکند در حيرت است که تا کی کنارش خواهيد ماند
وقتی دختری بعد از مکثی کوتاه جواب ميدهد" من خوبم" اصلا خوب نيست
وقتی دختری به شما خيره ميشود نميداند چرا شما به او دروغ ميگوييد
وقتی دختری سر بر شانه های شما ميگذارد، آرزو دارد که برای هميشه به او تعلق داشته باشيد
وقتی دختری هر روز به شما زنگ ميزند، دنبال توجه شماست
وقتی دختری هر روز به شما اس ام اس ميزند دوست دارد حد اقل يک بار جوابش را بدهيد
وقتی دختری ميگويد دوستت دارم،راست ميگويد
وقتی دختری ميگويد بدون شما نميتواند زندگی کند،تصميمش را برای آينده گرفته است
وقتی دختری ميگويد"دلم برايت تنگ شده"باور کنيد هيچ کس در دنيا نميتواند به آن حد دلتنگ شما باشد

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را

زندگي ساختن را ياد گرفته ايم اما نه زندگي کردن را ؛ تنها به زندگي سالهاي عمر را افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان
بيشتر خرج مي کنيم اما کمتر داريم، بيشتر مي خريم اما کمتر لذت مي بريم
ما تا ماه رفته و برگشته ايم اما قادر نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يک سوي خيابان به آن سو برويم
فضا بيرون را فتح کرده ايم اما نه فضا درون را، ما اتم را شکافته ايم اما نه تعصب خود را
بيشتر مي نويسيم اما کمتر ياد مي گيريم، بيشتر برنامه مي ريزيم اما کمتر به انجام مي رسانيم
عجله کردن را آموخته ايم و نه صبر کردن، درآمدهاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر
کامپيوترهاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات بيشتري نگهداري کنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد کنيم، اما ارتباطات کمتري داريم. ما کميت بيشتر اما کيفيت کمتري داريم
اکنون زمان غذاهاي آماده اما دير هضم است، مردان بلند قامت اما شخصيت هاي پست، سودهاي کلان اما روابط سطحي فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده
فرصت بيشتر اما تفريح کمتر، تنوع غذاي بيشتر اما تغذيه ناسالم تر؛ درآمد بيشتر اما طلاق بيشتر؛ منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده
بدين دليل است که پيشنهاد مي کنم از امروز شما هيچ چيز را براي موقعيتهاي خاص نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يک موقعيت خاص است
در جستجو دانش باشيد، بيشتر بخوانيد، در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين کنيد بدون آنکه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد
زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و جاهايي را که دوست داريد ببينيد
زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلکه زنجيره اي ازلحظه هاي لذتبخش است

از جام کريستال خود استفاده کنيد، بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه نداريد و هر لحظه که دوست داريد از آن استفاده کنيد
عباراتي مانند ”يکي از اين روزها“ و ”روزي“ را از فرهنگ لغت خود خارج کنيد. بياييد نامه اي را که قصد داشتيم ”يکي از اين روزها“ بنويسيم همين امروز بنويسيم
بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم که چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را که مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد به تاُخير نيندازيد
هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما نميدانيد که شايد آن مي تواند آخرين لحظه باشد

Wednesday, November 23, 2005

!!! انگار نه انگار

مرد هنوز داشت تو سر خودش ميزد. همين چند دقيقه پيش مأموراي شهرداري بساط لبو و باقالياشو جمع كرده بودن و با خودشون برده بودن.مرد مونده بود با دوتا سيني، يكي لبو، يكي باقالي...تو همين اوضاع يك زانتيا از روي پلاستيك ظرفاي يك بار مصرف لبوش رد شد و تموم ظرفها رو خرد كرد. زانتيا بي توجه به اين اتفاق از اونجا رد شد. لبوئي وسايلش رو جمع كرد و رفت.همين!!!مثل برق و باد گذشت، انگار نه انگارديشب دوباره بساط لبوئي به راه بود

Tuesday, November 22, 2005

رنگ تنهايي

تا به حال شده بخواي تنهاييت رو با كسي قسمت كني و از دلتنگي هات براش بگي ، تا اون بشه برات يه گوش شنوا ؟ من مي خوام اندوهم رو با تو قسمت كنم و تو هم تنهايي ات رو با من ؛
كاش مي دونستم شاه كليد خوشبختي كجاست تا با اون قفل تموم دردهات رو باز كنم و فقط يك لحظه شور جووني رو توي نگاه خسته ات ببينم
گاهي براي آروم كردنت كم مي يارم ، هر چند تو هم هيچ وقت آرام نيستي . هميشه آشفته ، هميشه سرد ؛ خوش به حال اونايي كه تو رو نمي شناسن و يا خودشون مي گن چقدر شاد و چقدر موفق ! اما مني كه تو رو مي شناسم مي دونم همه اينها دروغه آخه من از نگاه تو مي تونم بفهمم خنده هاي تو واقعي نيست و آخر حرف هاي تو غم داره
گاهي وقت ها احساس مي كنم تو با اين همه سادگي چقدر سختي براي فهميدن ! كاش رنگ تنهايي مون مثل هم بود تا مي تونستيم بهتر درد هم رو بفهميم اما حيف كه رنگ تنهايي آدم ها با هم فرق مي كنه

Monday, November 21, 2005

در چنين روزي

مادرم در چنين روزي مرا زاد
بيست و دو سال پيش در چنين روزي ، آرامش ، مرا در دست اين هستي سرشار از غوغا و جنگ قرار داد
در بيست و دو سال گذشته ، بسياري را دوست داشتم و بسياري را كه من مي پسنديدم ، مردم ناخوشايند مي داشتند و آنچه آنان دوست داشتند من نمي پسنديدم
آنچه را كه در كودكي دوست مي داشتم هم اكنون نيز آنها را دوست مي دارم و آنچه را كه اينك دوست مي دارم تا پايان زندگي نيز دوست خواهم داشت ، عشق همه آن چيزي است كه به آن دست مي يابم و كسي نمي تواند آن را از من باز ستاند
بارها مرگ را دوست داشته ام و با نامهاي زيبا آن را فرا خوانده ام و در پيدا و پنهان آن را ياد كرده ام و اگر چه مرگ را فراموش نمي كنم و هرگز عهدش را نشكسته ام ، همواره زندگي را نيز دوست دارم و مرگ و زندگي هر دو به طور يكسان در نظر من زيبا هستند و در لذت همگون اند
بيست و دو سال نيكبختي را مانند ديگر انسانها دوست مي داشتم و هر روز بيدار مي شدم و آن را به سان ديگران مي طلبيدم ، اما هيچگاه آن را در راه آنان نمي يافتم و رد پاهايش را پيرامون شنزارهاي كوشكهايشان نمي ديدم و صداي فريادش را بيرون از پنجره معبدهايشان نمي شنيدم
چون به تنهايي آن را جستجو كردم ، ديدم كه روحم به آهستگي در گوشم زمزمه مي كند كه : نيكبختي دوشيزه اي است كه در ژرفاي قلب تولد مي يابد و زندگي آغاز مي كند و از اطراف به آنجا نمي آيد و چون قلبم را باز گشودم تا سعادت را ببينم ، آينه و تخت و لباسهايش را آنجا ديدم ، اما خود او را باز نيافتم

امروز باز ايستاده ام و گذشته را به ياد مي آورم ، مانند خسته اي كه به نيمه گردنه رسيده باشد . به هر سو كه مي نگرم براي گذشته زندگي خويش اثري نمي بينم كه بتوانم در برابر چهره خورشيد به ان اشاره كنم و بگويم : اين از آن من است

ولي من هستي اين ذره ، اين روح و اين ذاتي كه من آن را مي خوانم ، در مي يابم ، حركتهايش را مي دانم و فريادش را مي شنوم . او اينك با صدايي كه از قدسي ترين جايگاه دلش بر مي آيد ، فرياد مي زند و مي گويد : اي روح استوار در برابر دشواري هاي زندگي و پنهان از ما در نقاب خورشيد ، سلام بر تو .اي قلب ، سلام بر تو ، چرا كه تو نمي تواني بر سلام خنده زني و اشكها تو را فرو پوشانده اند
و سلام بر شما اي لبها ، چرا كه سلام را شما بر زبان مي آوريد و مزه تلخي را شما مي چشيد

Friday, November 18, 2005

دمي با شكسپير

. آه ، غناي او در زيبايي است ، ولي فقرش از آن جهت است كه با مرگش زيباييش هم زوال مي يابد
روميئو و ژوليت ، پرده اول
. به او كه يك بار پيمان شكست ، هرگز اطمينان مكن
هنري ششم ، بخش سوم ، پرده چهارم
خدا را سپاس مي گويم كه من زن نيستم ، چرا كه او تمام روابطشان با يكديگر را زير سوال برده و نيز زنش را تحت تاثير افكار متزلزل بسيار مي رنجاند
آن چه دلخواه توست ، پرده سوم
اگر موسيقي غذاي عشق است ، بنوازيد ؛ آنقدر در اين كار افراط كنيد ، تا دلزدگي پديد آيد ؛ اشتياق تمام شود و سپس نابود گردد
شب دوازدهم ، پرده اول

Wednesday, November 16, 2005

ِِDrink

اي روح نامرئي شراب اگر تو نامي براي شناخته شدن نداري ، بگذار تا شيطانت بنامم

اوتللو ، پرده دوم

Monday, November 14, 2005

زندگي

تا حالا به معني واقعي زندگي فكر كردين ؟ نه اون معني كه شاعرا توي شعر مي يارن و عالما اونو تفسير مي كنن منظور اون زندگي است كه زندگي واسمون معنيش مي كنه:
زندگي يعني غرور و بي تفاوتي نسبت به خيلي چيزها مثلا بي تفاوتي به اون شكم گرسنه اي كه كنار خيابون غرغر مي كنه و حتي يك 20 توماني واسه نون خريدن نداره . يعني خوردن پوست پرتقال به بهانه اينكه طعم پرتقال مي ده . زندگي يعني شبا بالاي شهر رفتن و توي آشغالهاي خونه ها گشتن تا شايد شام اون شب جور بشه . زندگي يعني دست فروشي يك كودك زير بارون ، ساعت 10 شب ، توي پارك با كفشهاي پاره اي كه از پاش در مياد

زندگي يعني خواباندن يك سيلي توي گوش پسركي كه مانتو يا شلوارت رو با دستاي زمخت و كثيفش گرفته و التماس مي كنه فقط يك آدامس بخري و در آخر آن آدامس رو به نصف قيمت تعارف مي كنه

زندگي يعني اينكه چشات رو ببندي تا پسرك كوچيكي رو كه با يك 5 توماني به سرعت مي دوه توي خوار و بار فروشي قديم (سوپر ماركت جديد ) تا خوراكي بخره و اون آقا از توي مغازه شوتش مي كنه بيرون نبيني
زندگي يعني نديدن عرق صورت پدري كه پسرش بهش التماس مي كنه كه فقط ، آره فقط يك بستني بخره و پدرش مي گه : بعدا
زندگي يعني سه شيفت كار كردن پدر و مادري واسه اينكه بچه شون درس بخونه و مثل اونها دست گدايي جلوي كس و ناكس دراز نكنه
زندگي يعني خنديدن ، خنديدن به مردي كه كمرش زير بار مسئوليت و سنگيني زندگي خم مي شه ،مدرسه رفتن دو خواهر با يك مانتو و يك جفت كفش

زندگي يعني يك بچه با ماهي 500 هزار تومان پول تو جيبي و ماشين و موبايل و خونه مجردي ، واسه اينكه به اصطلاح مستقل بشه !!
زندگي يعني زدن يك پسر بچه 8 ساله به قصد كشت ،( اونم توي خيابون جلوي افراد به اصطلاح با پرستيژ ) تنها به خاطر اينكه چند تا شكلات يواشكي واسه خوشحالي دل خواهرش برداشته

زندگي يعني روشن كردن سيگار ؟ و قايم كردن ... زير صندلي و بلند كردن آهنگ و با سرعت از كنار همه اينها گذشتن

زندگي يعني رها شدن ، گم شدن ، .... زندگي يعني دروغ ، تزوير ، نقاب زدن به صورتمون واسه اينكه كسي نفهمه امكان داره زير اون صورت به اصطلاح مهربون يك هيولا خفته باشه
زندگي يعني اينكه همه رو با محبتمون جذب كنيم و وقتي كه حسابي پايبندمون شدن با بدترين حركاتمون داغونشون كنيم . زندگي يعني بردن آبروي يك نفر توي جمع واسه نشون دادن قدرت حالا اصلا مهم نيست كه با اين رفتار شخصيت و اعتقاد اون خرد مي شه

و در آخر زندگي يعني...

خودت دوست داري چي معنيش كني؟

Saturday, November 12, 2005

خوش شانسي


هميشه پانزده روز اول ماه رو خيلي دوست دارم . دغدغه خاطر ندارم و كيفم حسابي كوك . اين وسط تنها چيزي كه خوشيهام و مثل لوله جارو برقي فرو مي بره تصور تحمل پانزده روز دوم . پانزده روزي كه واسم مثل پانزده ماه مي گذره . آره روزايي كه كم كم كفگير به ته ديگ مي خوره و بي پولي مثل جزام ميفته تو جونم و من با سر از عرش مي خورم به فرش . اون وقت افسردگي و پريشاني همدم لحظه هام مي شه . مي شم مثل مجنون بي ليلي ، پادشاه بي تاج
اون روزم يكي از روزاي تلخ زندگيم بود . بيستم ماه ، روزي كه چيزي فراتر از بحران بود . صبح با هر مكافاتي كه بود بيدار شدم برم دانشگاه . ( آخه شب قبلش تا ساعت سه و نيم ، چهار صبح بيدار بوديم . درس نمي خوندم كه ! داشتم به بلاگ سر و ساموني مي دادم !) توي راه مدام اين سوال تو كلم ورجه وورجه مي كرد كه با دو هزار تومان تا آخر ماه چيكار كنم؟ . ( آخه روز قبلش رفته بودم يه كتاب فروشي و مثله هميشه با ديدن كتاب از خودم بي خود شدم و چند تا كتاب خريدم) چند لحظه اي نگذشته بود كه صداي موبايلم دراومد . يك پيام كوتاه از يه شماره آشنا بود كه عين اون و براتون مي فرستم
medeye matin 2 bare ghat zade . pasho biya hamoon bimarestane hamishegi , akhe man kelas daram .
ديگه يقين پيدا كردم كه امروز روز شانسمه . كارت عابر بانكم و هم تو خونه جا گذاشته بودم . ( هر چند اگه كارتمو مي ذاشتي تو دستگاه مي نوشت خواب ديدي خير باشه ! ) تقريبا چهل و پنج دقيقه بعد پيش متين بودم . قيافش شده بود عين برگه هاي امتحاني دو ساعت بالاي سرش بودم تا حالش خوب شه متين و بردم خونه دانشجوييش و برگشتم دانشگاه ساعت از دو گذشته بود . از فرط گرسنگي احساس مي كردم كه به در عقلم يه قفل و زنجير مثل در سلف زده شده . چند لحظه بعد وقتي به خودم اومدم كه جاي خالي نصف مقدار پولم بابت خريد يك ساندويچ آتش بر جگرم مي زد . تصميم گرفتم كلاس هام و نرم و راهي خونه شدم . بعد از احوالپرسي از مامان سراغ اون دوازده هزار توماني رو گرفتم كه از مامان قرار بود بگيرم تا با شادي برم مانتو بخرم و با لبخندي گفتم : ( دل آزرده ما را به نسيمي بنواز ) اما ديري نپاييد كه هر چه رشته بودم پنبه شد و مامان قبض موبايل و به دستم داد . در آن لحظه خودم را چون موري مي ديدم كه نه جان دارد و نه جان شيرينش خوش است ! به طوري غير ارادي ياد اون روزي افتادم كه اسمم را جزو اسامي پذيرفته شده روي صفحه مانيتور مشاهده كردم و بعد بيتي در ذهنم پديدار شد
الا يا ايها الساقي ادركاسا و ناولها
كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها

Monday, November 07, 2005

دلتنگي

نه از خاکم ... نه از بادم
نه دربندم ... نه آزادم
نه آن ليلاترين مجنون
نه شيرينم نه فرهادم
نه از آتش ... نه از سنگم
نه از رومم ... نه از زنگم
فقط مثل تو غمگينم فقط مثل تو دل تنگم
چه غمگينم چه تنهايم
نه پيدايم نه پنهانم
... نه آرامي به شب دارم
... نه اَميدي به فردايم
چه اَميدي ...چه فردايي
... اگه خوشحال اگه غمگين چه فرقي داره تنهايي

Saturday, November 05, 2005

تصور كن

تصور كن ، اگه حتي تصور كَردنش سخته
جهاني كه هر انساني تو اون خوشبخته خوشبخته

جهاني كه تو اون پول و نژاد و قدرت ارزش نيست
جواب هم صدايي ها پليس ضد شورش نيست

نه بمب هسته اي داره نه بمب افكن نه خمپاره
ديگه هيچ بچه اي پاشو روي مين جا نمي ذاره

همه آزاد آزادن همه بي درد بي دردن
تو روزنامه نمي خوني نهنگا خودكشي كردن

جهاني رو تصور كن بدون نفرت و باروت
بدون ظلم خودكامه بدون وحشت و تابوت

جهاني روتصور كن پر از لبخند و آزادي
لبا لب از گل و بوسه پر از تكرار آبادي

تصور كن اگه حتي تصور كَردنش جرمه
اگه با بردن اسمش گلو پر ميشه از سرمه

تصور كن جهاني رو كه توش زندان يه اَفسانس
تمام جَنگاي دنيا شدن مشمول آتش بس

كسي آواي عالم نيست برابر با هَمَن مردم
ديگه سهم هرِانسانِ تَن هر دونه گندم

بدون مرز و محدوده وطن يعني همه دنيا
تصور كن ! تو مي توني بشي تعبير اين رويا

Friday, November 04, 2005

فطر

عيد سعيد فطر بر همه روزه دارن مبارك

دوازدهمين زنگ

آنگاه که ، دوازدهمین زنگ نیمه شب نواخته می شود ، در انتظار پایان شادی هایت نباش و بدان که هیچ دری به روی تو بسته نخواهد شد . زیرا در این قصه... خداوند ؛فرشته مهربان توست

مترسك

پاییز ، مزرعه
زردی گندمزار
مترسک می دانست تا او باشد
کلاغ ها از گرسنگی می میرند
فردایش مترسک خود را کشته بود او تازه کلاغ ها را فهمیده بود

Wednesday, November 02, 2005

شگفتي

هر چه بيشتر عمر مي كنم ، ذهنم زيبايي ها را بيشتر مي يابد و به شگفتي جهان پي مي برد
از حس علف ها ي زير پايم غرق در لذت مي شوم و
صداي جويبارهاي روان در كنارم
زمزمه باد در ميان سر شاخه هاي درختان هميشگي براي من طنيني خوش آهنگ داشته است
چشم انداز چمنزارها هميشه بيش از چهره آدميان به من آرامش بخشيده است
من عاشق اين جهان هستم
من خاك را كِشته ام ، محصول آنرا درو كرده ام ، فصل ها را در انتظار مانده ام و هميشه آنچه كاشته ام را ديده ام
 


FREE Hit Counters!